تبليغاتX
جوگیر، کرگدنی است که هوای پرواز دارد

جوگیر، کرگدنی است که هوای پرواز دارد

بالاخره حال کردیم که آپ بنماییم البته اگر کسی این واقعه را مهم بداند. طی یک ماه گذشته ما در بیابان بودیم و یک ماه آینده هم خانه مان تبدیل به بیابان خواهد شدن. مشکل مستراح ما که یادتان هست هنوز؟ میخو.اهیم این مشکل را حل کنیم و در کنار آن نیز دیوارهای خانه را مجددا گچ کنیم، آشپزخانه موجود را تغییر بدهیم و اتاقی هم بیفزاییم و صفایی هم به نمای بیرونی خانه بدهیم، همین ن ن ن!!! پس اگر دیر به دیر آپدیت شدیم فکر نکنید expire شده ایم.

حالا بگذارید کمی بگوییم از وضعیت این روزهایمان! حالمان خراب است از چندین جهت. اول اینکه دانشگاه مبارکمان هیچ مدرکی از لیسانس به نداد (منظورمان همان گواهینامه موقتی است که میتوانستیم تا چند ماه پیش بگیریم) و لذا نمیدانیم دانشگاه سیدنی تنها با مدارک فوق لیسانس به ما Admission خواهد داد یا نه؟ تازه اگر سیدنی هم بدون مدارک لیسانس ما را بپذیرد، آیا Admission Letter قبل از اعزام به دستمان خواهد رسید یا نه. اگر رسید، نظام وظیفه ما را چطور میکند؟!!! از آنجا که از تاریخ فارغ شدن ما دقیقا یکسال میگذرد (11 تیر 86) نمیدانیم این سازمان محترم (یا محترمه) به ما اجازه میدهد برویم سیدنی تا به کار و زندگیمان برسیم؟

حالا اگر کلا بیخیال سیدنی هم بشویم نگران این خواهیم بود که آیا وزارت علوم موافقت خواهد کرد با مصوبه هیئت رئیسه دانشگاه باهنر کرمان مبنی بر جذب اینجانب به عنوان عضو هیئت علمی وظیفه در پژوهشکده انرژی و محیط زیست؟ (خودمانیم خیلی با کلاس میشویم اینجوری هاااا!!!)

دیگر کاملا در حال به چیز رفتنیم از اینهمه استرس وارد آمده. اگرچه همه میگویند نگران نباش اگر کارت از آنطرف درست شد ولی اینجا گیر دادند میتوانی قاچاقی بروی ولی مادرمان میخالف این یکی است! نگویید نفسمان از جای گرممان در می آید، خودتان اگر بودید و این موقعیتها را میدیدید که یکی یکی جلوی چشمانتان پرپر میشود، چه حالی میشدید؟ ما که فقط میتوانیم فحش بدهیم و دق دلیمان را سر دیوارهایی در بیاوریم که قرار است خراب کنیم! شما هم میتوانید جای ما یا به ما فحش بدهید.

راستی امروز در پارک ملت (رو به روی دانشگاه فردوسی، محل برگزاری کنکور) تجمع اعتراض آمیز به نحو بسیار زیبایی در حال سرکوب شدن بود تا نیروهای ویژه ما مشت محکمی بر دهان ایادی استکبار (شما بخوانید ملت) زده باشند. به علاوه، امروز متوجه شدم تعداد افراد نظامی (چه ملبس و چه لباس شخصی) با تعداد افراد عادی برابری میکند. از کنار صحنه ها رد میشدیم تا سوار اتوبوس شویم که موبایل پسری زنگ زد و گفت: نه جناب سرهنگ! اینور خبری نیست شما از اونور برین! سوار اتوبوس که شدیم یکی از بازداشت شده ها را دیدیم که دوست دوستمان بود که سابقا در همان کرمان هم درس میخواند اتفاقا!

جک هفته: سرهنگ راهنمایی رانندگی، راننده رنویی را که اتفاقی در همان محل پارک ملت خاموش کرد، به باد فحش گرفت و از ماشین بیرون کشید و با داد میگفت: چرا ماشینت اینجا خاموش کرد؟!!!

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 0:39 توسط کرگدن ریغو |


با عرض پوزش از اینکه قریب به یک ماه نبودیم. در حقیقت سر به بیابان گذاشته بودیم و به اینترنت دسترسی نداشتیم. ما در حدود ۱۱۰ کیلومتری شهرستان بیرجند  بودیم و ...

خوشحالیم که با کامپیوتر عاریه موفق شدیم سری بزنیم به ایمیل و بلاگفا و کلوب و .... شرمنده از اینکه نمیتوانیم تک تک سر بزنیم به دوستانی که آمده اند و کامنت گذاشته اند و نیز آنهایی که نگذاشته اند. همچنین از بعضی ایمیلهای خوشحال کننده خوشحال ترتریم.

راستش همون موقعی که گفتن معاف نیستی دویدم اومدم کرمان که از دانشگاه امریه بگیرم و بعدش هم برای سر زدن رفتیم پیش داداش که این سر زدن ما ۲-۳ هفته طول کشید. الان هم دوباره برگشتیم کرمان تا به ادامه کارهامون برسیم تا ببینیم چی میشه. از اونطرف و از دانشگاه سیدنی خبر رسیده که درخواستت برای بورسیه قبول شده. اگه مشکلی نداری بگو که کارهای پذیرش رو انجام بدیم. ما هم گفتیم خیلی ذوق زده ایم ولی نگفتیم که مشکل سربازی هم داریم. حالا باید ببینیم این امکان وجود داره که ما پیش از شروع خدمت مقدس مجوز خروج بگیریم و بپرررریم. اون یکی دعاتون که نگرفت ببینم این یکی چطور!!!

و این بود داستان اینهمه دوری ما از کامپیوتر. احتمالا چند روز دیگه هم در کرمان و تهران سرگردان خواهیم شد. پس نگرانمان نباشید. بر میگردیم!!! حتما!!!

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 12:30 توسط کرگدن ریغو |


دپرسم
حرف بزن! گوش میدم.

گه توی این زندگی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 13:32 توسط کرگدن ریغو |


برادرانمان اگرچه گه میزنند به امتحاناتشان ما همچنان تشویقشان میکنیم و برایشان هورا میکشیم. باور کن به مولاااااا. به نظر میرسد برادرمان لیاقت ارشد نداشته. این فقط از نقطه نظر ناظر ناآگاه بیرونی است. اگرچه میتوان گفت فراتر از انتظار هم بوده رتبه اش.

دلم بدجوری برای خودم میسوزه. میترسم عاقبت این گشادی این روزهای ما سر سبز دهد بر باااااد. البته تنها راه تحمل این روزها همین حالت خمیری یا به قول فرنگی ها پلاستیک ماست. به هر حال خیلی وقته که از حالت الاستیک وارد این حالت شدیم. تغییر شکلهای ناشی از تنشهای امروز، برگشت ناپذیرند و افزایش کالیبر ما هم غیر قابل درمان. اینکه کی به شکست یا به قول فرنگیها Fracture برسیم بسته به اینه که این بازه خمیری تا چه زمانی ادامه داشته باش. همیشه برای ما مثال میزدن که نمک خیلی پلاستیکه. به همین خاطر وارفتگی (همون hysteresis فرنگیها) زیادی داره. در عین حال همین باعث جلوگیری از Fracture میشه. پس با نمک باشیم که دیرتر به گسیختگی برسیم. اینها رو البته کسانی بهتر درک میکنن که مقاومت مصالح (فرنگیش میشه Mechanics of Materials) پاس کرده باشن. هر کی هم متوجه نمیشه اشکال نداره فقط سعی کنه با نمک باشه همین. به شرطی که لوس نشه! در مورد خزش (Creep) هم صحبت نمیکنیم البته فعلا! جهت اطلاعات بیشتر به این سایت هم میتونین برینین!

* اگر هر نفست، آه شیرین خیال را می سراید، اگر دستهایت ناخودآگاه در هم فشرده می شوند و همراه با چشمانت سرود پرواز میخوانند، اگر احساس می کنی کوله بارت بر زمین است و روحت سبکبار، رویای پرواز دارد، ایمان داشته باش که عاشق نیستی. این یعنی یبوست تو درمان شده است.

* چشمهایت، گلویم را میفشارند. سراپایت بر وجودم رعشه می افکند. حتی تصور نوازش دستانت، خواب را از دیدگانم می رباید. جعد گیسوانت، آشفته ام میکند. هر خط چهره ات سینه ام را خراش می دهد و کمان ابروانت، بر قلبم نشانه میرود. از خواب می پرم اما کابوس همچنان ادامه دارد. محمود جون در تی وی سخن می راند و من دوباره یبس میشوم.

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 12:13 توسط کرگدن ریغو |


نترسید، دماغهایتان را هم نگیرید. کرگدن تیر به جیگر خورده وارد میشود. حموم رفته، اصلاح کرده (صورت، زیر بغل، حاشیه ناف و ...)، سشوار کشیده، ژل زده، با لباسایی که دو هفته پیش اتو کشیده و خلاصه خیلی جیگر شده وارد میشود. وقوع همزمان این اتفاقات ممکنه هر چند سال یکبار باشه و خب علت هم داره. از گفتن علتش هم معذوریم لااقل فعلا. چی؟ دوست دختر؟ نه بابا دلت خوشه! دوست دختر با کرگدن هیچ سنخیتی نداره. تا حالا اتفاق نیفتاده که یکی از دوستام تغییر جنسیت بده و دختر بشه!

* یاد 6 خرداد و ساعت 10 صبح که می افتم دچار حالت تهوع و سرگیجه میشوم. مطمئنا این، به دلیل بیماری نیست. کاش میتوانستم بگویم چرا باید معافی بگیرم. آنوقت دلتان بیشتر برایم میسوخت و برایم ضجه میزدید. الان نمیگوییم بعدا هم نخواهیم گفت تا بسوزد آنفلانجایتان. یالا دیگه چرا بیکاری؟ گریه کن، خودتو بزن به دیوار و دعا کن برام، یالا!

* الان دم گوشم از شبکه اول رسانه ملی داره یه تله فیلم پخش میشه. این فیلمها رو که میبینم انگار دارم دست میکنم تو حلقم تا انگشتم برسه به زبون کوچیکم و استفراغ اجباری (بر وزن توفیق اجباری) حاصل بشه. البته قبلا پخش شده حالا داره تکرار میشه! آهای رضای عوضی کانالو عوض کن. رضا داداش کوچیکترمه. از زور استرس انتظار نتایج کنکور میشینه این ...س شعرها رو تماشا میکنه. ایضا ما هم به دلایلی مشابه (از نظر انتظار و استرس، نه کنکور) ممکنه دست به چنین جنایاتی بزنیم. وضعیت اون این هفته و وضعیت ما هم اون هفته مشخص خواهد شدن. شما نیز اگر به استفراغ اجباری دارید تله فیلم ببینید (سازمان حمایت از سازندگان تله فیلمهای آبکی).

* اگر اشک حلقه در چشمت میزند و آه خاموش لبهایت را مژه های خیست فریاد میزنند، اگر درد درونت را سنگ صبوری نمی یابی، اگر بازوانت را یارای زدودن عرق سرد پیشانی ات نیست، اگر نفست در سینه حبس شده و بغض راه گلویت را بسته است، ایمان داشته باش که عاشق نیستی. تو یبس شدی!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 0:57 توسط کرگدن ریغو |


و بالاخره ... سازمان محترم نظام وظیفه به خودش یه تکون داد تا ما هم درونمون تکون بخوره! 6 خرداد شورایعالی پزشکی و پزشکان محترم نیروی انتظامی دور هم میشینن و گپ میزنن و چای و شیرینی میل میکنن و اگه هم دلشون خواست یه گوشه چشمی هم به ما میندازن و ما رو معاف میکنن. یعنی میشه ه ه ه !!! آخی ی ی ی! چه آرزوی محالی است زیستن با تو ای کارت معافی! تا اینجای کار که دعاهاتون خوب گرفته (که اگه نگرفته بود کمیسیون پزشکی اولیه موافقت نمیکرد دیگه!). پس این آخرین مرحله رو هم دست به دامان انفاس قدسیتان هستیم ای وامداران فرشتگان پاک آسمان!!! (وااا! باور کن با تو بودم! با خودت!)

اما ما تا 6 خرداد چه میکنیم خودمان؟ خب معلومه! فکر میکنیم، حرص میخوریم، و نهایتا ... میخوریم! شاید تا اونموقع یه سر هم رفتیم حرم التماس کنیم! جور دیگه که شعور نداریم برویم و عرض ارادت و اخلاص بنماییم. آخر یکی نیست به سازمان محترم نظام وظیفه بگوید چرا اینهمه خشونت! ما صبر میکنیم شما هر چه میخواهید بکنید لیکن آرامتر!

پ.ن.: آی خدا یکی منو ببره حموم! بوی بد گرفتم! ایندفعه قبل از حموم رفتن آپ نمودیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 23:30 توسط کرگدن ریغو |


راه،

سنگلاخ و طولانی

دیده دریای خشم و طوفانی

آسمان،

 در خیال باران خواب

خواب آن لحظه های پایانی

یاد آن خاطرات بارانی ...

این روها به کسالت شدیدی دچار شدم و حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم. امروز اما واقعا اراده کردم. اول صبح ساعت 11، بعد از مدتها رفتم حموم!!! حالا هم که آپ کردم. اما تا دلتون بخواد میام ایمیل چک میکنم و به وبلاگهای بقیه سر میزنم. در بیشتر موارد اما حال کامنتیدن نداشته ام. پس اونهایی که براشون کامنت گذاشتم خیلی خوش شانس بودن که من حال داشتم و براشون کامنتیدم. توی این یکی دو هفته فقط یه کار مفید تونستم بکنم اونم اینکه مقاله‌ رو برای کنفرانس آماده کردم. خسته شدم از این زندگی ... (فحش نبود ها! باور کن!). خدایا به کدامین گناه ناکرده بدین درد دچار گشتم؟؟؟ دردِ ... گشادی!

خواب هم که خیلی وقت بود از سرمون پریده بود! و علاوه بر اون به قول شاعر خوشنام که میگه

"سپیده باز اومد و وقت رفتن                حرفی نداریم ما برای گفتن ...."حسن لووووووو!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 12:37 توسط کرگدن ریغو |


علي رغم تاخير پيش آمده در آپديت نمودن اين وبلاگ، نويسنده به هيچ عنوان قصد عذر خواهي نداردزيرا عذرش براي خودش موجه است و همين كفايت ميكند.

اول سلام

د.م اينكه برگشتيم اونهم نه در تاريخ وعده داده شده. در 28 فروردين هم علي رغم انتظار ما هيچ اتفاق خاصي رخ نداد. بذارين اصلا بگم قضيه چيه خيال خودم و شما رو راحت كنم. قضيه اينه كه ما در پي گرفتن معافيت از خدمت مقدس سربازي هستيم. اين چهارشنبه هم كميسيون پزشكي بود كه موافقت كردند اما جناب رئيس نظام وظيفه دستور ارجاع به شورايعالي پزشكي رو دادند و اين يعني يكي دو ماه ديگه دوندگي و انتظار. اصلا ميگفتم دعا كنين براي همين بود ديگه . ما دلمان نميخواهد برويم سربازي تا مرد شويم. ما دلمان ميخواهد برويم سر كار و زندگيمان و پول در بياوريم تا مرد شويم.

راستي ويندوز كامپيوترمون رو پروندم و تا اطلاع ثانوي كه CD رام در دست تعمير هست، نميشه ازش استفاده كرد. از اين پس از محل كافي نت به سراغتان آمده و خواهيم كامنتيدن اما كم كم و يواش يواش.

+بعد از پست نوشت: اگه کارمون درست شد جشنی برپا خواهیم نمود و همه دعوتید!

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 13:4 توسط کرگدن ریغو |


ما اومدیم که بریم. دیگه از دیدن این وبلاگ حالم به هم میخوره. واقعا نمیدونم بقیه چی میگن وقتی اینهمه ناز و غمیش نویسنده رو میبینن! همه اش هم در رفت و برگشته! ایندفعه هم دارم میرم که برگردم. فحش نده بی ادب! وبلاگ خودت از مال من که ضایعتره!

اما نکته مهم اینه که میریم تا 29 فروردین! 28 فروردین میتواند روز مهمی باشد. آهااااای ی ی یادتون نره ها! هنوز دارید دعا مینمایید؟ شدیدترش کنین، شدیدتر!

 

تو این مدت برای افزایش ادب یه کم ادبیات کار کنین با فریدون مشیری:

تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم؟

 شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو کسیتی که از موج هر تبسم تو

به سان قایق سرگشته روی گردابم

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه

مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته است

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه

چه ارزوی محالی است زیستن با تو

مرا همی بگذارند یک سخن با تو

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 22:25 توسط کرگدن ریغو |


ما بالاخره د ست از این صغری ورداشتیم (منظورم غیبت صغری بود). گفتیم یه سرکی، آپدیتکی چیزی متناسبه با حال و احوالاتمون. کارمون که با صغری تموم شد و بعد از مدتی خواهیم رفت سراغ کبری (بازم منظورم غیبت کبری بود).

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

"می دانستند دندان برای تبسم نیز هست و تنها بردریدند"

خداوکیلی (وکیل رو به کسر "و" تلفظ کنین تا به لهجه کرمونی نزدیکتر بشه) اینو من باید بگم یا تو؟ خودت کلاهتو (یا هر چیز دیگه با کاربردی مشابه کلاه) قاضی کن ببین حق با کی بوده! والّا بلّا ما اینهمه پیغوم و پسغوم دادیم ولی کو گوش شنوا؟ کر بودی؟ ولی نوبت ما که شد باز ثابت خواهیم نمود که حتی از دندونهای نیش و کرسی خودمون برای تبسم استفاده میکنیم. البته میدونیم که لازمه اینکار اینه که نیشمون تا بناگوش باز شه. پس نتیجه میگیریم که آناتومی صورتمون بایستی شبیه وزغ باشه تا قادر به اینکار باشیم (قابل توجه کسانی که در مورد علت شطرنجی نمودن صورتمان سوالیده بودند). حالا فهمیدم چرا اینقدر ازم فرار میکنی!!!. جدی من اینقدر زشتم؟

*      خداوندا وسعت رحمت خویش را بر دریای پرتلاطم زندگی ام ببار! هی ببار و هی ببار و هی ببار!

**     و آنگاه که عشق آغاز شد،

چه کسی میدانست میان آغاز و پایان

تنها دو حرف فاصله است؟

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387 20:58 توسط کرگدن ریغو |


یک ضرب المثل نه چندان قدیمی میگه "ما تسلیم نمیشیم مگه اینکه اون زور خیلی پرزور باشه" حکایت ما هم الان همینه. داداشم میخواد عشق منو، جون منو، نیاز منو، مونس هر روز و هر شب منو با خودش ببره! نمیدونه که من بدون لپ تاپم میمیرم! این یعنی اینکه علاوه بر عوامل سابق دپرس آور فراق این دوست چندین ساله من، باعث دپرسیون شدیدتر بنده میگردد. به هر حال اگه باز نرخ آپدیت کردن ما کم شد، بدونین که تقصیر من نیست. تقصیر این زورهای پرزوره. اون پی سی هم که هم خرابه و هم من دست و دلم نمیره که باهاش کار کنم. پس تا آماده شدن پی سی و کاهش دپرسیون من و در نتیجه آپدیت بعدی "Take Care".

پ.ن.: اولین پست وبلاگم رو در سال 87 به خودم تبریک میگم! تو هم تبریک بگو بی ادب! سال خوب و پربرکتی برای خودمان آرزو مینماییم! شما هم بنما! راستی سال نو همه خوانندگان و نخوانندگان  مبارکباد و پربرکت! در این سال هم باید اون دعایی که باید برای من میکردین رو ادامه بدید وگرنه...

پ.ن.: واقعا از همه کامنتهای گرم دوستان خرسندیم. به زودی به کامنتهای شما به گرمی هرچه تمامتر پاسخ داده خواهد شد (روابط عمومی وبلاگ کرگدن جوگرفته)

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 22:23 توسط کرگدن ریغو |


تا اطلاع ثانوی دپرسیم

این اطلاع ثانوی ممکنه فردا باشه یا ممکنه 29 فروردین یا حتی ...

فعلا علی الحساب سال نو مبارک تا بعد ببینیم چی میشه!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 2:25 توسط کرگدن ریغو |


آرمیده یه جایی از هیز بودن گفته بود منم یاد یه سوتی افتادم که چندی پیش دادیم. قضیه مال موقعی هستش که ما تازه رسیده بودیم به ارض موعود (کشور خارج!) و برای به بطالت گذراندن روزهای اول خوابگاه همیشه خدا آویزون Common Room (یه سالنی که توش وسایلی بود مثل میز پینگ پنگ و بیلیارد و تلویزیون ال سی دی و Coffee و Chocolate داغ مفتی) بودیم. خلاصه مسئولین این اتاق (به عنوان کار دانشجویی) باید میومدن و طبق برنامه خودشون اینجا رو میگردوندن و ما رو به فیض میرسوندن.

همون روز اول یه ربع قبل از ساعت کاری اونجا ما دم در منتظر بودیم (شک نکنید! دقیقا مثل ندید بدیدها!) تا مسئول محترمه بیاد و در رو باز کنه. وقتی اومد شروع کرد به زبون اجنبی حال و احوال کردن. ما هم جواب دادیم و همینطور که داشت قفل در رو باز میکرد، چربی های دور شکمش توجه ما 3 نفر رو جلب کرد. من گفتم اه اه اه! چرا اینقدر چاقه!؟ اوون یکی گفت این که گوشت نیست همه اش چربیه. یکی دیگه مون هم گفت باید ورزش کنه تا درست شه. خلاصه تا میتونستیم رو بدبخت عیب گذاشتیم. البته فکر نکنین به زبون اجنبی. نه بابا ما اینقدر هم ضایعه نبودیم. داشتیم به زبون مادریمون بلغور میکردیم. رفتیم تو و به بازی پرداختیم و نوشیدن (چی؟ اه اه! خیلی فکرت منحرفه! من و beer؟ گفتم که Coffee و Chocolate! بی ادب!). یه هفته بعد که ترم رسما شروع شد، یه Party تو همونجا برگزار گردید و مسئولین اتاق مورد بحث، معارفه گردیدند. وقتی نوبت به اون دختره با چربی زائد شکمی رسید، مدیر خوابگاه گفت که ایرانیه و خونشون یه ایالت دیگه است و... و ما دیگه بقیه شو نفهمیدیم. سه تایی با هم میخندیدیم و سرمون رو پشت گردن همدیگه قایم میکردیم. دیگه از اون روز به بعد به روی خودمون هم نمیاوردیم که چی شده!

نکته اخلاقی: هیز نباش! اگه هیزی نرو کشور خارج! اگه مجبورت کردن بری کشور خارج، مثل آدم رفتار کن! اگه نتونستی مثل آدم رفتار کنی لااقل برو یه دختر نجیب فرنگی پیدا کن که اگه در مورد چربیهاش حرف زدی متوجه نشه، ابله!!!

توصیه های ایمنی: خانمهای ایرانی لطفا دقت کنن که بهونه دست ما ندن که ما هیزها گیر بدیم بهشون! :دی. خانم ورزش کن دیگه! دهههههه!!!

دعای هفته: الهی اعطنی گوشت کم چربی!

پ.ن.: در مورد آرزوی ازدواج در پست قبلی (که با استقبال زیادی هم مواجه شد!) هم باید متذکر بشم خدمت دوستان که 50 درصد قضیه حله! من دلم میخواد ازدواج کنم، ولی کجاست آیا اون 50 درصد بقیه؟؟؟ آخه معمولا همه 50 درصدها "دست رد بر سینه نامحرم" میزنن! اه اه اه! افاده ها طبق طبق! ایششش! النگوهات نشکنه! این شکلک استفراغ (شما بخون تهوع) کجاست؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 20:45 توسط کرگدن ریغو |


بالاخره ما با دست پر از سفر کوتاهمون برگشتیم. فقط فردا باید بریم بذاریم به حسابمون!

فعلا حس آپیدن نداریم فقط به خاطر آرمیده که تو این بازی منو دعوت کرده این رو پست میکنم تا بعد که خستگی و کوفتگی اتوبوس رو درآوردم یه پست دیگه بدیم.

5 تا آرزوی عجیب و غریب و باور نکردنی و غیر ممکنمو مینویسم:

1.      اینکه سربازی نرم. این خدمت مقدس سربازی شتریه که هر فرد مذکری در جامعه از سن 16 سالگی به بعد به خاطرش قمباد میگیره!

2.      PhD! بابا تو دیگه کی هستی؟ همه اش تو فکر و خیال PhD هستی! فکر میکنی که کی هستی! که زدی دل منو شکستی؟

3.      شنا یاد گرفتن یعنی اینقدر سخته که جزو آرزوهای محال من باشه؟ واقعا که من چه اراده و استعدادی دارم!

4.      ازدواج! تا جایی که من خودمو شناختم تا نرسم به سن چهل سالگی و مادرم به زور منو نبره خواستگاری هیچ احتمالی برای ازدواج وجود نداره. ضمن اینکه هیشششکی منو دوست نداره! اصلا نمیدونم مگه من چمه که همه در میرن از دستم اه اه اه! حالا اینو گفتم در نرین دیگه کامنت هم نذارین! خیلی بی معرفتین در رفتین همه؟!

5.      ببینین من نمیخوام خیلی آدم پولداری باشم فقط اونقدر که بتونم یه خونه نقلی چند هزار متری بگیرم تو زعفرانیه و یه تویوتا کمری داشته باشم و یه چند صد میلیونی هم تو حسابم! همین! حالا یه ویلا تو شمال هم این وسط بهم بدن بد نمیشه. اون ویلا رو میشه جای همون جزیره تنهایی به ملت هم قالب کرد (قابل توجه آرمیده!).

بعد از پست نوشت:

یادم رفت دعوت بنمایم از دوستان. از اونجایی که تعداد دوستان لینک شده ما کمه ما همه لینکیده ها اعم از متقدمین و متاخرین رو دعوت مینماییم به این بازی!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 21:59 توسط کرگدن ریغو |


دارم میرم به تهران دارم میرم به تهران
ناز من بهار اومد گل به سبزه زار اومد
.... خلاصه اینکه عید به من گفت که بیا عید به من گفت که بیا

شرمنده از اینکه وقت ندارم به کامنتها پاسخگویی بنمایم. الان دارم وسایلمو جمع میکنم برای این سفر چند روزه!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 12:3 توسط کرگدن ریغو |


بعضی حرفهام مثل باد میمونن! اصلا نمیخوام چیزی بگم ولی مثل بادی که تحت هر شرایطی باید از شکم خارج شه این چرندیات هم باید از دهنم بیاد بیرون. ارزشی که ندارن ولی حداقلش اینه که دیگه صاحبش رو تا پرتگاه انفجار نمیبره. بعضی ها مثل آب میمونن. اگه اون حرفها رو نزنم روانی میشم و باعث میشن سنگ کلیه بگیرم. اما گفتنشون باعث میشه که تا یه مدت از چشم همه بیفتی. بعدش که آبها از آسیاب افتاد (خشک شد) همه چیز طبیعی میشه. بعضی از حرفها هم حسابی خطرناکن و نگهداشتنشون باعث مسمومیت عمومی بدن میشه (نمیتونم معادل بیرونی و واقعی اش رو پیش بینی کنم). زدن این حرفها همه به طرز وحشتناکی خطرناکه. با گفتنشون چنان گند بدبویی به زندگی خودمون و دیگران میزنیم که تا عمر داریم از یاد هیچکی نمیره. به هرحال از هر سه حالت میشه به دو نتیجه رسید:

1.      تو غلط میکنی از روی شکمت حرف در بیاری که بخوای بزنی یا نزنی.

2.      زدن حرف بهتر از نزدنشه. نهایتش اینه که علاوه بر زندگی خودت به زندگی بقیه هم گند میزنی.

پ.ن. نامربوط: هر چی من از این مردک سوء استفاده چی بدم میاد بدتر میشه. مرتیکه عوضی حالا مربی تیم ملی هم میشه. حالا وقتی نرفتین آفریقای جنوبی بیاین زار بزنین. بحث فنی هم نمیکنم چون نه حالشو دارم نه اعصابشو و نه اینکه اینجا جاشه. اه اه اه!

پ.ن. مربوط: من الان بیشتر از 48 ساعته که نرفتم گلاب به روتون...!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 1:48 توسط کرگدن ریغو |


بارهاست که صدا

                        در اعماق عضلاتم

                                                یخ می‌زند

و عبور، از میان اشکهای سکوت

                                                می‌گذرد

تارهایی که بی صدا می‌نوازند

دلم را می‌رقصانند

و حنجره، خاموش، مرا می‌نگرد

تا ببیند که چگونه بی دفاع

در برابر غرش سکوت

                                    می ایستم.

هیچ نمی‌گویم

                        و چشمهایت می‌شنوند "دوستت دارم" را

          و ای کاش

                        چشمهایت لال بودند ...

.............................................................................................................

همه جا، من و تو! تو به من نگاه میکنی و من به تو! تو از روز می‌گویی و من از روزگار. تو از هوای سرد می‌گویی و من از هوای درد! تو سوال میکنی و من خیال. تو عبور میکنی و من مرور. تو از راز می‌گویی و من از نیاز.

همینجا، من و تو! تو مرا نهی میکنی و من تو را امر. تو از درس می گویی من از ترس. تو از حال می‌گویی من از محال. تو از ریال می‌گویی و من از مجال. تو سکوت می‌کنی و من سقوط. تو بهانه میگیری و من بهانه تو را. خواب تو را می‌رباید و خیال تو نیز، خواب مرا!

من از وهم می‌گویم و تو از توهم

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 18:55 توسط کرگدن ریغو |


لاغر مردنی دعوت کرده ازمون که 7 تا آهنگ مورد علاقه مو بگم که ازشون خاطره دارم. راستش من خیلی آهنگها رو دوست دارم که ازشون خاطره ای ندارم  البته آهنگهایی هم هست که انقدر گوششون دادم که همون گوش دادنشون برام خاطره بوده.

1.      تصنیف "آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش" از شجریان توی کاست "بیداد". (حال کردی اِندِ سنتی!) اینو به مدت 4 سال همیشه گوش میدادم. هنوز هم وقتی گوش میدم تنم مور مور میشه!

2.      آهنگ “La Isla Bonita” البته نه از مدونا بلکه اونی که Alizee بازخوانی کرده. اینم به خاطر خاطره داشتنه و نیز خود سرکار خانم Alizee عزیز :P. حتی وقتی یکی از دوستام داشت میرفت فرانسه بهش گفتم، از طرف من Alizee رو ببوس! با گوش دادن (در حقیقت با دیدن کلیپش) یاد واحد "3 شرقی خوابگاه بهنام" میفتم.

3.      آهنگ “Travel to Romantis” از Ace of Base به این خاطر که جزو اولین آهنگهایی بود که به خاطر یاد گرفتن انگلیسی، تمامش رو گوش دادم و گوش دادم تا متنش رو کامل فهمیدم چی میگه. خودش هم که البته خیلی قشنگه.

4.      تصنیف "بارون" شجریان (در حقیقت کل کاست "شب، سکوت، کویر") که آدم رو مست میکنه!

5.      آهنگ بی کلام “Conquest of Paradise” از Vanglis که همه دیگه شنیدن و میدونن چقدر قشنگه. والا من نمیفهمم از اینور بسیجیا (و در رأسشون محمود جون) همه به آمریکا فحش میدن از اونور برای کنفرانسهای بسیج از همین آهنگ استفاده میکنن و نمیگن که یه وقت غنا میشه.

6.      "شد خزان" گلنراقی که انقده تو حموم خوابگاه خوندمش که حالا دیگه بهتر از خود گلنراقی میخونمش.

7.      "نفرین" محسن چاوشی. باور کنین من نمیخواستم کسیو نفرین بنمایم. همینجوری علاقه مندیم یم یم یم.

البته کلی آهنگ دیگه هم هست که خیلی دوست داریم از آهنگ Immortal  از Evanescence، یا Can’t You See از Blero یا همه آهنگهای معین یا شهرام ناظری و شجریان (به شدت). وای نزدیک بود یادم بره از آهنگ “You’re My Number One” از Helena Paparizou که خداست! هر کی نشنیده نیم عمرش بر فناست.

به زودی خوایم آپیدن!!!

 

بعد از پست